که درازست ره مقصد و من نوسفرم...

شمار شبهای بی‌خوابی‌ام، دیگر از دستم رفته. حتی دیگر نمی شمارم شبهایی که قطاروار پشت هم می آیند و می روند و من عمیق نخوابیده‌ام. یکی از همین شبها بود که به سقف اتاق خیره بودم و به این روزهایم فکر می‌کردم. درسهایی که به من دادند و رفتند و به روزهایی که خواهند آمد و من چقدر از همین درسها را باید در آن پس بدهم؟ بی خوابی، مکانیزم آشفته کننده‌ای است. خواب که نمی‌آید، تازه افکاری افسارگسیخته را هم میهمان ذهن آشفته‌ات می‌کند، کافی است که روی خوش نشان دهی، آن وقت است که این میهمان خیال رفتن ندارد و می‌نشیند به شب نشینی.

یاد بیخوابی‌های غربت افتادم، همان روزهایی که در دوراهی انتخاب بودم که برگردک یا همانجا ماندنی شوم، تصمیممان را گرفتیم. هر کس هم که پرسید، چرا برگشتی، گفتیم هزار و یک دلیل داشت که هزار و یکمینش این بود که کار کردن در اینجا را دوست داریم. واقعا هم هنوز بارقه‌های امید، در فضای کارم که به اعتقاد خیلی‌ها هنوز تیره و تار است، آنچنان خودنمایی می‌کنند، که انگار می خواهند با هزار زبان به من نشان دهند که ماندم درست ترین تصمیمی بود که تاکنون گرفته‌ام.

پس چه چیز است که گاه و بیگاه، بیقرارت می‌کند، دل من؟ مگر نه اینکه تو با شناخت تمام همین ناملایمات، این فضا را یک روز انتخاب کردی و هنوز اگر حرف رفتن باشد، دلت بیش از هرچیز برای همین فضا تنگ می‌شود؟ چه چیز است که هنوز ته وجودت را ناراضی نگه داشته است؟ مگر چه چیز جدیدی در این فضا دیدی که آزرده شدی؟ تمام این قصه را قبلتر از این شنیده بودی و جلوه هایی از آن را به چشم دیده. مگر تمام اینها برایت چیزی جز درسهایی است برای راهی که در پیش داری؟ درسهایی از شخصیت مطلوبی که می‌خواهی شبیه آن شوی؟ درسهایی از صلاحیت و ابتکار. درسهایی از اهمیت اعتماد و تصویر ذهنی مشترک؟ و درسهایی از اقتدار اخلاقی و نباختن خود تحت شرایط منفی.

مگر تو در شرایط نه چندان مثبت، با مسائلی نه چندان ساده و روشن، دست و پنجه نرم نکردی؟ حالا چه شده که حس کردی که گیر افتاده‌ای، در میان رفتارهای غیر منطقی و ناسازگار؟ مگر در این سالها کم ایستادگی کردی و اصرار ورزیدی بر آنچه که عقل و چارچوبهای رفتارت می‌گفت درست است. مگر کم پیش آمده که دایه‌ای مهربان تر از مادر شدی برای کاری که آنچنان نسبت به تو قدرشناس نیست؟

 

دل من! آرام تر بگیر. صبوری پیشه کن در این راهی که هنوز در ابتدای آنی. برای آنچه می‌خواهی شوی، بیش از این باید ببینی و بشنوی. آرام‌تر بگیر، بگذار من هم کمی بخوابم!

/ 2 نظر / 28 بازدید
مجتبی

امیدوارم طبق میلتان، دلتان آرام گیرد و آرام آرام پلکهایتان روی هم آیند و لحظه بعد ...

پروانه دلت آرام و شاد باد