سی و سه سالگی دوست داشتنی من

چند وقتی است سی و سه ساله شدم. از آن روز هرچه در آینه نگاه می کنم، می بینم چقدر یک زن سی و خرده‌ای ساله بودن به من می آید. سی و سه که دیگر گل سی و خرده ای بودن است. دوتا سه، پشت هم. مگر چند بار آدمی زاد در زندگی، سنش دو تا عدد تکراری پشت هم می شود؟ از اعداد که بگذریم، بزرگ شدن را همیشه دوست داشته ام. پختگی و تجربه را. انگار آدم هر چه بزرگتر می شود، زندگی را دوست تر دارد. نه اینکه دنیا دوست‌تر شود، نه! قدردان تر می شود نسبت به زندگی، کاینات و همه وجود. در میان دهه هایی که تجربه کردم، این دهه چهارم، چیز دیگری است. بر خلاف غالب دختران که سن بیست و خرده ایشان را دوست دارند، من سی و خرده ای ساله بودن را ترجیح می دهم. به نظرم حتی جذابیت هایی که در این دهه هست، در بیست سالگی مفقود است، نه اینکه نباشد، گم است. سی ساله که می شوی زیبایی و جذابیت، انگار که عریان می شوند و می توان نشست به تماشا. جوانی و در عین حال پختگی، دو عنصری که هیچگاه تا پیش از این با هم نبودند، در دهه چهارم هر دو هستند و چه چیز به زیبایی تعادل در دنیا وجود دارد؟ حالا این من سی و سه ساله، چند وقتی است غرق لذت و شکر است بابت داشته هایش از جمله عمری که پشت سرگذاشته. نمی دانم چطور ؟ ولی چقدر این سی و سه سالگی به من می‌آید.

 

پی نوشت: پسر مهدکودکی شده. بعدها شرحش را خواهم داد.

/ 1 نظر / 265 بازدید
نغمه

نوشته خیلی قشنگی بود. به خصوص 4 خط اخر رو خیلی دوست داشتم. احسنت