زنگ زندگی

در آرامشی که حاکم است بر گوشه گوشه این خانه، کتاب می خوانم: استادان و نااستادانم. در حین خواندن کتاب، دلم خواست که در فرصتی مناسب، به سه نفر این کتاب را هدیه بدهم. تصویر این سه تن در بسیاری از صفحات این کتاب همواره جلوی چشمانم نقش بسته بود. گویی با آنها حرف بزنم و با انگشت جملات کتاب را نشانشان بدهم و بگویم : اینجا را ببین، همین جا، دارد تو را توصیف می‌کند، عینا و بی کم و کاست. اما فکر می‌کنم در نهایت چند موضوع مانع از آن خواهد شد، که فکر هدیه دادن چنین کتابی، به چنان سه نفری را عملی سازم. امان از موانع! .... بگذریم....

آنچه در این کتاب به شدت برایم الهام بخش بود، این بود که گاه معلمان و استادان ما، «افراد» هستند و گاه یک فضا، محفل یا جمع دوستانه که من اسم آن را «جوّ» می‌گذارم. قرار گرفتن در بعضی جوّ ها، بسیار آموزنده است، چه بسا چیزهایی را در آنجا فرابگیریم که هیچ جای دیگری نمی آموزیم. نشستم به فکر کردن که چه جوّهایی بوده که من در آنها تعمدا و یا ناخواسته راه پیدا کردم و بعد، مسیر زندگی‌ام عوض شد؟ خودم چقدر در ایجاد چنین جوّهایی موثر بوده ام؟!

در طول این کتاب به افرادی فکر کردم که در مسیر زندگی من، همچون استاد ظاهر شدند، گاه واقعا در کسوت استاد و معلم و گاه حتی در قالب رفیقان و نارفیقانی که از ایشان بسیار درس گرفتم. افرادی که، به درون من راه پیدا کردند. درونی که درش دو قفل، بلکه بیشتر دارد! درون من که حدود و فاصله‌ها را همچون سربازی وظیفه‌شناس که مرزهای کشورش را پاسداری کند، نگاهبانی می‌کند. اما برخی افراد این فاصله ها را پیمودند در زنگ زندگی، به سادگی و یا به سختی، شدند جزئی از شخصیت و وجود من.

چقدر قدردان بودم؟

/ 2 نظر / 46 بازدید
مجتبی

whom, for instanace...?!1

نغمه

هوووم....کسی منو صدا کرد؟[مغرور] البته نارفیق که نیستم خداییش[نیشخند]