بدون عنوان
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است ...... وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
... ... نظرات() 

ظاهرا، مشکل وبلاگم رو حل کردم. یعنی یه مشکلی داشت که پست های آپ دیت را نشان نمی داد. البته این حرفها که بهانه است، دلیل اصلی ننوشتن تنبلی است که این روزها بد جوری به جانم افتاده است.

خواستم بعد از مدت طولانی ننوشتن بیایم بنویسم که حالم خوب است، اوضاع و احوالم رو به راه است و کارهایم هم تقریبا مرتب و منظم است. فعلا در سفر به سر می برم و به زودی برای استقرار به ایران خواهم رفت.

پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠
و عشق صدای فاصله هاست... ... نظرات() 

مثل خیلی از مادرانی که از تجربه سخت ولی شیرین زایمان خود نوشته و گفته بودند، می خواستم که داستان دردها و رنجهای به دنیا آوردنت را بنویسم، اما حالا که آمده ای، از شدت سپاس به درگاه خداوند، از یادآوری دردهایم عار دارم. تنها می توانم بگویم که در طول تمام دردها به یاد تو بودم نه اینکه تو برایم یادآور درد باشی، که وجودت برایم سراسر تسکین است. و نه اینکه روزهای دیگر به یادت نبوده باشم، که هر لحظه به یادت بودم از ماه ها پیش از این... شاید هم سالها پیش از این. 

 

اما درد نشانه است، نشانه پایان انتظار و نشانه نزدیک شدن من و تو ..... نزدیک شدن؟ یا شاید هم دور شدن؟  چه فاصله ای از این نزدیک تر که ماه ها با هم خوردیم و نوشیدیم و نفس کشیدیم. بهتر بگویم این درد، نشانه آغاز فاصله افتادن میان من و توست.

و عشق صدای فاصله هاست ... .فاصله هایی که غرق ابهامند ...

 

پسرم، من سخت ترین لحظات زندگی ام را تجربه کردم، ناخودآگاه به یاد می آورم که چه روزها از رنج و دردی که قوانین ساخته دست بشر و جامعه بر زنان روا می کرد نالیده بودم و امروز اما به کجا شکایت می بردم، اینبار بزرگترین دردی را تجربه می کردم که طبیعت بر من روا می داشت ولی پس از آن همان طبیعت، بزرگ ترین کوله بار عشق را برای تمام عمر بر دوشم نهاد تا من یک عمر سپاسگذار کسی باشم که تو را به من داد.

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم....

پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
سرو نباشد به اعتدال محمد... ... نظرات() 

مستندی پخش می کرد بی بی سی، درباره زندگی حضرت محمد* در سه قسمت به نامهای «جستجوگر»، «جنگ مقدس» و «صلح مقدس». با اینکه بیشتر بخش هایش را می دانستم و در کتابها و داستانها و زندگی روزمره بسیار شنیده بودم اما انگار بیانش از زبان راوی این مستند، تاثیر دیگری داشت. داستان پیامبری که برایش سیاه و سفید، عرب و غیر عرب، دارا و نادار برابر بود. داستان انسانی که بدون ریخته شدن حتی یک قطره خون مکه را فتح کرد و پس از آن احدی را مجبور به پذیرش دین اسلام نکرد و در اوج قدرت و با وجود تمام ظلم هایی که به او و پیروانش شده بود، همه مخالفان خود را بخشید.

هر سه بخش این مستند در سایت بی بی سی قابل دیدن است.

*The life of prophet Muhammad

یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
منتظر ... نظرات() 

من بیشتر وقتها آدمی بوده ام که از خودم کمتر حرف زده ام. یعنی کمتر پیش آمده که بنشینم با یک دوست یا آشنا و بگویم که حالم خوب نیست، بگویم که دلم تنگ شده است، بگویم که از وضعیتم بیزارم، بگویم که منتظرم و ... بیشتر در پاسخ سوال چطوری؟ یا چه کار می کنی این روزها؟ به جواب «خوبم، خداروشکر» اکتفا کرده ام و گاه تمام حال واقعی ام را در پس همین یک جمله چنان ماهرانه پنهان کرده ام که کسی حتی شک نکند در رو به راهی همه ابعاد زندگی ام.

حالا اما مدتی است که فکر میکنم باید از احوالات درونی با کسانی حرف زد، وگر نه ممکن است در زندان درون آنقدر بمانند که ابعادی نامتناسب بیایند. آنچنان نامتناسب که روزی به خود بیایی و حس کنی فاصله بسیاری است از آنچه که خودت از خودت درک می کنی و دیگران از تو. و این فاصله بسیار، حاصل دور بودن تصور دیگران است از یک سو و دور بودن تصور خودت از خود واقعی ات.

اما حال این روزهای من، بیم و امید است، ناشکری و شکرگذاری، ترس از تغییر و شجاعت به استقبالش رفتن، اینها همگی ویژگی های ذاتی انتظار است. حال این روزهای من انتظار است و انتظار.

پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
شهر من ، من به تو می اندیشم، نه به تنهایی خویش ... نظرات() 

نشسته ام کنار پنجره قدی، شب است و چراغها خاموش. از طبقه سی و یکم شهری را تماشا می کنم که انگار هیچ علقه ای به آن ندارم. چراغهای روشن و خاموش خانه هایی را می بینم که آدمهایشان برایم هیچ مهم نیستند. آن طرف تر در گوشه ای از این شهر صدای آتش بازی می آید، چند دقیقه ای رقص نو و رنگ را در آسمان شب به تماشا می نشینم، بی گمان خبری است، مردم شادند ولی حتی برایم سوال نمی شود که چه خبر است.

به آدمهای شهر خودم فکر می کنم، بی صدا و آرام در شهری پوشیده از غبار و آلودگی در مرز هشدار، با فضایی مه آلود از نیرنگ و ریا که دیری است مرز هشدار را پیموده است. به آدمهای منتظر، آدمهای نگران، آدم های ناامید ... سرگیجه ای عجیب دارم انگار که بر آونگی آویخته باشنم، آونگی که در میان برگشتن به میانه میدان و ماندن در گوشه عافیت در نوسان است  کاش کسی بیاید و این آونگ را از حرکت بازدارد، که سرگیجه و تهوع  مفرطی برایم آورده است.

وقتی خبرها زیاد می شود، دست و دل آدم به نوشتن از احوالات شخصی نمی رود. این است دلیل غیبت های مکرر من.

جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت... ... نظرات() 

می ترسم از روزی از روزهای آینده، که قصه ما را بنویسند و دیگران بخوانند و سرتکان دهند که عجب... قصه مردمانی که دیگر از مردم بودنشان نشانی نماند. قصه ای که ضرب المثل خواهد شد و نقل محافل. یکی از همین روزهای آینده... بعضی غصه ها انگار تمامی ندارند.

سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
ادب توسعه یافتگی ... نظرات() 

اول، اینکه با وبلاگم یه مشکل فنی پیدا کردم. حالا فعلا یه جور موقتی آپ دیتش می کنم تا بعد اگه نتونستم درستش کنم، شاید آدرس وبلاگم رو از پرشین بلاگ به جای دیگه ای منتقل کنم. باید ببینم چی می شه.

دوم، یکی از مسائلی که این روزها بهش خیلی فکر میکنم مساله اخلاق توی جوامع توسعه یافته است و اینکه آیا می شه گفت که جوامع توسعه یافته مدل اخلاقی خاصی دارند که همین مدل یکی از دلایل توسعه یافتگی شونه؟ این فکر با خوندن فصلی از کتاب "اخلاق خدایان" توی ذهنم شکل گرفت و توی دنیای واقعی دنبال جوابی براش می گردم.

مساله بدیهی که به چشمم می آد اینه که اخلاق و برداشت مردم از اخلاقیات، حداقل اینجا با ایران بسیار متفاوته، می شه گفت اینجا آدم ها درک متفاوتی از رفتارهای اخلاقی و غیر اخلاقی دارند و گاهی وزن متفاوتی برای رفتارهای اخلاقی قائل هستند. مثلا به نظر می رسه مسائلی مثل جاه طلبی، مصرف زدگی، طمع، تجمل و خصوصیاتی از این دست آنچنان که در جامعه ما نکوهش می شه، در این جامعه نه تنها نکوهش نمی شه بلکه ابزارهای کارآمدی برای تبلیغات، رقابت و رونق اقتصادیه و یا منازعه بر سر مدیریت و قدرت نه تنها شرم آور نیست، بلکه سبب رشد بهره وری شرکت ها و بنگاه­های اقتصادی می­شه و این باعث توسعه جامعه می شه. تبعا هر چه توسه بیشتر بشه، مردم از رفاه بیشتری برخوردار می شن و دیگه دغدغه برطرف کردن نیازهای اولیه و حیاتیشون رو ندارن. واسه همینه که کمتر پیش می آد کسی بی خودی اضافه کاری بیاسته و یا بیش از حد توانش کار کنه و یا دارای دو شغل باشه و این جوری می شه که آدم ها وقت خوبی دارن برای اینکه توی کافی شاپ ها با هم گپ بزنن و یا جمعه عصرها توی بارها باهم با هم تفریح کنن. به نظرم طبیعی به نظر می رسه که یه همچین آدمی که اولا دغدغه نان شب و امنیت شغلی و غیره رو نداره و ثانیا دیروز عصر بادوستانش توی کافی شاپ حسابی گپ زده، فردا صبح یقه یه نفر رو به خاطر اینکه حواسش نبوده و بهش تنه زده، پاره نکنه! یا وقتی می بینه تو هم داری پشت سرش می آی در رو برات نگه داره و خیلی از رفتارهای اخلاق جمعی که شاید به نظر پیش پا افتاده بیاد رو رعایت کنه. به نظرم توی این جامعه تنش های رفتار اجتماعی کم می شه.

بنابراین شاید بشه گفت توی جوامع توسعه یافته، اخلاق مفهوم دیگه ای داره. اگه بشه به ویژگی هایی مثل طمع، مصرف زدگی، حب قدرت، جاه طلبی، خودنمایی و غیره، رذایل فردی گفت و صفاتی مانند گذشت، خوش خلقی، صداقت و غیره فضائل مرتبط با اجتماع گفت، شاید بشه گفت که در جوامع توسعه یافته، مدل اخلاقی غالب اینه که رذایل فردی، زمینه ساز توسعه فضائل اجتماعی بشه. 

پی نوشت: توی کتاب «اخلاق خدایان»، فصلی هست به نام معیشت و فضیلت که می گه(نقل به مضمون)، خدای مستضعفان، خدای ادا کننده وام­ها، نان رسان و آسان کننده معیشت است، اما همین که اینها برطرف شد، خدای عارفان ظاهر می شود و پرسش به معنای حقیقی آن تجلی می یابد. جامعه ای که از دغدغه های معیشتی به نیازهای بالاتر برسد، مجال اندیشیدن می یابد و کم کم رذایلش تعدیل می شود و در زمینه جاه طلبی و زیاده خواهی و مصرف زدگی خود به فکر فرو می­رود و آنها را هم تعدیل می کند.

یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
هفتادسال عبادت ... نظرات() 

گرم است هوا و من نمی دانم از گرماست که اینقدر کرخم یا چیز دیگر، دراز می کشم روی تخت و چشم می دوزم به پنکه گوشه اتاق، که مثل یک آدم ایستاده آن گوشه و انگار که دنبال چیزی می گردد، سرش را از چپ به راست حرکت می دهد و دوباره از راست به چپ. نگاه کردن به حرکت پنکه انگار که هیپنوتیزمم کرده باشد، ذهنم خالی می شود از همه چیز و سکوت حکمفرما می شود در اتاق کوچک، صدایی نیست جز صدای یکنواخت همان پنکه که در تلاش است عمیق تر مرا درسکوت فروببرد.

سکوت همیشه برای من، زمینه ساز آفرینش هایی بوده که در زندگی به آنها افتخار کرده ام. سکوت زمینه آفرینش افکاری بوده که گاه روش و منشم را دگرگون کرده و گاهی راه های زیادی پیش پایم گذاشته. سکوت عمیق، همان گمشده ای بود که در هیاهوی سالهای پیشم از حفره های ذهنم لغزیده بود و ریخته بود روی زمین و بخار شده بود و رفته بود. سکوت همان چیزی بود که باید سالهای پیش به آن پناه می بردم تا بسیاری از راه ها برایم روشن می شد. سخت است ساکت کردن ذهن، فرایندش صبر می خواهد و حوصله. اول باید جسمت را آرام کنی، راحت باشی، نشسته، ایستاده یا خوابیده اش فرقی نمی کند، بعد زبان از سخن می بندی و اینجاست که همه فکرها به ذهنت هجوم می آورد، هر چیز که درگیرش هستی یا یک روزی درگیرش بودی، از غذایی که خوردی تا دعوایی که کردی و تا تصمیماتی که گرفتی و یا در آینده باید بگیری. سرعت هجوم افکار بیشتر و بیشتر می شود، پراکنده و مغشوش. به اوج هجوم افکار که می رسی، کم می آوری، دلت می خواهد بلند شوی و بروی، دلت می خواهد سکوت را برهم بزنی ولی همین است که می گویم صبر می خواهد و حوصله. باید به افکارت احترام بگذاری و بابت بودنشان سپاسگذار باشی، باید که با آنها مدارا کنی و نجنگی، بعد خودشان می روند، گاهی زود گاهی دیر، گاهی باید یک ساعت بنشینی تا افکار بروند، اما می روند حتما و ذهنت آرام می شود و ساکت. مثل این می ماند که کنار رودخانه نشسته باشی و شاهد جریان آب باشی اما زباله های روی آب هی می آیند و می گذرند اگر مدتی نگاهشان کنی، بعد دیگر توجهت را جلب نخواهند کرد و جز جریان آب چیزی نخواهی دید. نقابهایت برداشته خواهد شد و اسیر در دستان سکوت، مجبور می شوی با خودت خلوت کنی و گاهی برای اولین بار به درستی به خودت نگاه کنی و ببینی چه احساسات و اخلاقها و عقایدی در خدمتت هستند و کدامها همیشه مایه دردسر و گرفتاری روانت بوده اند و می بینی که چقدر تعادلت را داری از دست می دهی.

مکانهای زیارتی همیشه برای من، در حکم جایی برای خاموش کردن ذهن بوده است. اما مانند همه سکوتهایم، باید زمان زیادی حوصله کنم و در آنجا بمانم تا ذهنم خاموش شود. اینجا هم مکان های مقدس وجود دارد، مکان مقدس می تواند یک دیوار باشد، یا جای خلوتی در پارک، این قصد و اراده آدمهاست که مکانی را مقدس می سازد، جایی که از صمیم قلب سپاسگذار می شویم، متمرکز می شویم، راهنمایی می طلبیم، و در نهایت به سکوتی عمیق فرو می رویم. مکان مقدس گاهی می تواند گوشه اتاقی باشد که پنکه ای در آن مصرانه سرش را می گرداند از چپ به راست و از راست به چپ.

سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
اشتباه می کنم،‌ پس هستم. ... نظرات() 

امروز ویدیویی رو از سایت تد* داشتم نگاه می کردم، که بحث اصلیش بر سر این بود که وقتی اشتباه می کنید، چه حسی دارید؟ و حضار جواب می دادند، اما سوال مهمتر این بود که وقتی" متوجه می شوید" که در اشتباهید چطور؟ مثالش ، همان مثال معروف کارتونهای زمان بچگی مان است که یکی دنبال یک پرنده می کند و آنقدر می دود که به دره می رسد و بی توجه به اینکه زیر پایش خالی است همچنان بین زمین و آسمان می دود اما همین که متوجه می شود و زیر پایش را می بیند ناگهان سقوط می کند. هرچند قبل از اینکه نگاهی به پایین بیاندازد، هم در اشتباه بوده است، اما همینکه می فهمد که اشتباه کرده سقوط می کند.

داستان ما آدمها هم همین است، فکر می کنیم که آنچه در ذهن داریم عین واقعیت جاری در عالم است، اما هیچگاه از خود نمی پرسیم که اگر آنچه من فکر می کنم عین واقعیت پس اینهمه مخالف نظر من چرا وجود دارند؟ جوابش دراین ویدیو این است که آدم ها نسبت به مخالفان خود سه فرض دارند:

فرض اول- آن فرد به اندازه من اطلاعات ندارد.

فرض دوم- به اندازه من اطلاعات دارد، اما برای تحلیلش به اندازه من زیرک و تیز هوش نیست.

فرض سوم- هم اطلاعات دارد و هم زیرک است ، اما دارد لجاجت و دشمنی می کند.

تا زمانی که ندانیم در اشتباهیم و تفکر خود را مطلقا درست فرض کنیم، هیچ چیز عوض نخواهد شد، اما همینکه از حباب حق به جانب بودن بیرون بیاییم، فرض چهارمی زاده خواهد شد و آن اینکه شاید "من" در اشتباه هستم!

گفتنش البته راحت است، اما خوب که فکرش را می کنم، و خاطرات بگو مگوها و بحث هایم را مرور می کنم، می بینم که حتی فرض کردن این گزینه آخر شهامت زیادی می خواهد چه برسد به پذیرشش. خصوصا در زمینه هایی که حباب حق به جانب بودنت، آنقدر قوی است که ترکیدنش محال جلوه می کند.

*TED.com

شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
خوشحالم که هستی ... نظرات() 

همین جوری نشسته بودم یهو دلم برای جشن عروسیم تنگ شد! حالا بعد از چند ساعت که به خاطرات جشن عروسی فکر کردم و همه جزئیاتش رو سعی کردم به یادم بیارم، یادم افتاد که امشب سالگرد عروسیمونه. پیوندمون وارد ششمین سالش شد. خوشحالم که انتخاب کردم لحظات زندگیم رو با علی تقسیم کنم.

 

پی نوشت: ما چون عروسیمون توی مناسبت مذهبی بود، تاریخ قمری اش بیشتر یادمونه تا تاریخ شمسی اش.

 

H