امروز ویدیویی رو از سایت تد* داشتم نگاه می کردم، که بحث اصلیش بر سر این بود که وقتی اشتباه می کنید، چه حسی دارید؟ و حضار جواب می دادند، اما سوال مهمتر این بود که وقتی" متوجه می شوید" که در اشتباهید چطور؟ مثالش ، همان مثال معروف کارتونهای زمان بچگی مان است که یکی دنبال یک پرنده می کند و آنقدر می دود که به دره می رسد و بی توجه به اینکه زیر پایش خالی است همچنان بین زمین و آسمان می دود اما همین که متوجه می شود و زیر پایش را می بیند ناگهان سقوط می کند. هرچند قبل از اینکه نگاهی به پایین بیاندازد، هم در اشتباه بوده است، اما همینکه می فهمد که اشتباه کرده سقوط می کند.
داستان ما آدمها هم همین است، فکر می کنیم که آنچه در ذهن داریم عین واقعیت جاری در عالم است، اما هیچگاه از خود نمی پرسیم که اگر آنچه من فکر می کنم عین واقعیت پس اینهمه مخالف نظر من چرا وجود دارند؟ جوابش دراین ویدیو این است که آدم ها نسبت به مخالفان خود سه فرض دارند:
فرض اول- آن فرد به اندازه من اطلاعات ندارد.
فرض دوم- به اندازه من اطلاعات دارد، اما برای تحلیلش به اندازه من زیرک و تیز هوش نیست.
فرض سوم- هم اطلاعات دارد و هم زیرک است ، اما دارد لجاجت و دشمنی می کند.
تا زمانی که ندانیم در اشتباهیم و تفکر خود را مطلقا درست فرض کنیم، هیچ چیز عوض نخواهد شد، اما همینکه از حباب حق به جانب بودن بیرون بیاییم، فرض چهارمی زاده خواهد شد و آن اینکه شاید "من" در اشتباه هستم!
گفتنش البته راحت است، اما خوب که فکرش را می کنم، و خاطرات بگو مگوها و بحث هایم را مرور می کنم، می بینم که حتی فرض کردن این گزینه آخر شهامت زیادی می خواهد چه برسد به پذیرشش. خصوصا در زمینه هایی که حباب حق به جانب بودنت، آنقدر قوی است که ترکیدنش محال جلوه می کند.
*TED.com